ملاقات

اون رفت سراغِ کیف پولش و محتویاتشو شمرد. 7 دلار و 40 سِنت. "خوب، می تونم حداقل یکمی نون و چیزای دیگه بگیرم." کتشو پوشید و با عجله از در بیرون رفت.

یه قرص نونِ فرانسوی، یه تیکه نیم پوندی بوقلمون و یه جعبه شیر...روت داشت برمی گشت با دوازده سِنت که تا دوشنبه براش می موند. با این وجود، زمانی که داشت به خونه می رفت، با خریدای ناچیزی که زیرِ بغلش زده بود، احساس رضایت می کرد.


یه صدایی گفت:


"
خانوم، می شه به ما کمک کنین ؟"


 
روت این قدر تو برنامه های شام غرق بود، که اصلا توجه نکرده بود دو نفر آدم تو راهِ کوچه کنار هم چپیدن. یه زن و مرد، هر دو با لباسایی که فقط یکم از کهنه های نظافت بهتر بودن.


"
ببینین خانوم، من شغلی ندارم، میدونین، من و زنم این جا تو خیابون زندگی می کنیم،  و خب، الان هوا  داره  سرد  می شه  و  ما  خیلی  گرسنه ایم، اگه شما بتونین به ما کمک کنین، خانوم، ما خیلی ممنون می شیم."


روت به هر دوی اونا نگاه کرد. خیلی کثیف بودن، بوی بدی می دادن، و صادقانه، اون مطمئن بود که اونا اگه واقعا می خواستن می تونستن یه کاری گیر بیارن.


"
آقا، من واقعا دوست دارم بهتون کمک کنم، اما من خودمم زنِ فقیری هستم. همه اون چیزی که من دارم یه نون و یه تیکه بوقلمونه و امشب یه مهمون خیلی مهم برای شام دارم و برنامم این بود که اینارو برای اون آماده کنم."


"
بله، خب، اشکالی نداره خانوم. می فهمم. مرسی در هر صورت." مرد دستشو دور شونه زنش انداخت و هر دو داخل کوچه
برگشتن.


روت همون جوری که داشت رفتن اونا رو تماشا می کرد، یه عذاب وجدان آشنایی در قلبش حس کرد.


 "
آقا، صبر کنین!"


 
زن و مرد ایستادن و روت به سمت اونا دوید.


"
ببینین، چرا این غذا ها رو نمی برین. من یه چیز دیگه برای پذیرایی از مهمونم دست و پا می کنم" و همون حین کیسه  خوار و بار رو به دست مرد داد.


"
ممنونم خانوم، خیلی خیلی ممنونم!"


"
بله، متشکرم!" این صدای همسر اون مرد بود، و روت دید که داره از سرما می لرزه.


"
میدونین، من یه کتِ دیگه تو خونه دارم. بیا، چرا اینو نمی پوشی." روت دکمه های ژاکتشو باز کرد و  اونو رو شونه های زن انداخت. بعد با یه لبخند برگشت و به سمت خیابون رفت... بدون کت و بدون هیچ خوردنی برای پذیرایی از مهمونش.


روت وقتی به دم خونش رسید یخ زده بود، همچنین خیلی هم نگران بود. خداوند داشت برای ملاقاتش میومد و اون هیچ چیزی برای پیشکش کردن نداشت. داشت کیفشو زیر و رو می کرد برای کلید که یه دفعه نگاهش به یه پاکت دیگه توی صندوق پستیش افتاد.  "عجیبه. پستچی معمولا دو بار تو یه روز نمیاد." پاکتو از صندوق درآورد و بازش کرد.


روت عزیزم


خیلی خوب شد که دوباره دیدمت. از بابت اون شام خوشمزه ممنون. و همچنین متشکرم، از بابت کتِ زیبات.

همیشه دوستدارت

عیسی     

 


هوا هنوزم خیلی سرد بود، ولی حتی بدون کت، روت توجهی به سرما نداشت.

 

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

سلام دوست عزيز. وبلاگ خوب و جالبي داري.منم تو وبلاگم نرم افزارهاي جديد با كرك معرفي مي كنم.ايا مايل به تبادل لينك هستي؟ با تشكر

سحر

سلام اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم.

ندا جون

ندا جون

خیلی عالی بود عزیزم با آن صفحه خیلی قشنکت [دست]

آراد

یه روز داغ داغ مذهبی بودم مسخ شده..خود خواه...مستبد و ....حالا از هر چی مذهب دورم....حالا عاشقم حالا کنجکاوم حالا اهل تعاملم چون حالا خدا رو دوست دارم....

مهتاب پور

بی صبرانه منتظر آپدیتیم...نه شب خوابمون میبره نه روز میتونیم کار کنیم.....آپدیت آپدیت...آآآآآآآآ......

یه خشگل

هینم شد وبلاگ...نه حرفی از سکس نه من غیر مستقیم از سکس....ببم مگه نمیدونی ما بر و بچ بعد انقلابی فقط به وسط پامون فکر میکنیم...شک ندارم باید قبل انقلاب به دنیا اومده باشی!

قاسم

stop[قهر]

محسن

بر خلاف دوست خشگلمون که نظر داده شما متولد قبل انقلابی من فکر میکنم 20 ساله و دانشجویی....و احتمالا این وبلاگ زدی تا افه روشن فکری بزاری تا مخ دخترارو بزنی....ولی چون فایدهای نداشته دیگه بی خیال شدی...بابا دختر جماعت فقط تیپ و پول میفهمه...همین...بی خودی با این چیزا وقت هدر نده فکر پول باش!